مقدمه             مثال و آماده سازی داده ها            پیشفرض ها            فرایند               تفسیر و گزارش نویسی

یک‌دانه از گیاه، آن‌گاه ‌که در درون خاکی تیره نشیند، از همه سو، ریشه‌ها می‌دواند، اما از آن میان، تنها یکی آسمانی می‌شود و خویش را، از زیر یُوغ خاک خاموش و زندان تنگ و محدود آن می‌رهاند و به بالا می‌آید و در فضایی وسیع و فراخنای، گام می‌نهد و سپس ساقه می‌شود، بوته و سرانجام درختی سبز و تناور می‌گردد و با خود چه ثمرها که می‌آورد و از سرِ سخاوت و کرامت، به همگان، بی‌هیچ دریغ، می‌بخشاید.

حالا، آن ریشه‌های تیره‌بختِ کثیر که دل به خاک داده‌اند، برای همیشه، در حصار ظلمانی آن، محصور می‌مانند و از آن‌همه موهبت‌های خداداد محروم می‌شوند‌ و آدمیان، علی‌العموم، به همان یک‌دانه می‌مانند که خداوند ایشان را، در این سرای که البته سرسری نیست جای‌داده است. امّا متاسفانه، توده‌ای انبوه، بدان دل بسته‌اند و به آن خو گرفته‌اند و مفتون و اسیر و پرورده آزها و نیازهای آن گردیده‌اند و تنها قومی قلیل نیاسودند و جز بر ساحت خداوند سر نساییدند و ضمیر و رشته دل را از صمیم وجود، جز به وی نسپردند که جز وی، آن‌چه هست در غروب و اُفول است.

امّا ابراهیم و آنان که بر ملّت ابراهیم‌اند، به ‌آن‌چه غروب می‌دارد، هرگز دل نمی‌بندند، و ندا سر می‌دهند: (لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ)[1]

و این شمار اندک را، «انسان‌های الهی» نام می‌نهند که گردش افلاک، تابش آفتاب و قرار و سکون زمین، به حرمت ایشان است. به‌راستی؛ راز انسانِ الهی شدن و راه الهی شدن انسان، چیست؟ و کدام است؟

گمان می‌برم که مکتوب حاضر، همین پرسش را، پاسخی درخور و مناسب، هست که به لطف خداوند، با اشارت به نکاتی ضروری، دفتر آن را می‌گشایم:

1- در این مکتوب کوتاه، دو حرف به همسایگی هم نشسته‌اند، «حرف اول» و «حرف آخر»، در بخش حرف اول، استاد آیت‌الله حائری شیرازی، چونان چهره‌نگاری چیره‌دست، سیمای انسان را بی‌هیچ بدعت و به شیوه‌ای بدیع، به تصویر کشیده است؛ این‌که او چیست؟ و کیست؟ و هم چگونه است؟ و نیز چگونه می‌تواند بود؟ و چنان شیوا و شفاف به آن پرداخته است که هر مخاطب منصف، با رؤیت چهره‌های گونه‌گون انسان، انگشت ‌بر یک چهره می‌نهد و طمع و تمنای همان را در سر می‌پروراند و آن، همانا چهره انسان الهی است. بی‌گمان، همین‌جاست که بر شاخه‌ی خیال و خاطر مخاطب، پرسشی کبوتروار خواهد نشست که چگونه می‌توان به آن مرتبت عظیم انسانِ الهی شدن، نَیل یافت و بر همین اساس، حرف‌هایی به نشان پاسخ، با عنوان «حرف آخر»، به میان می‌آید.

کوتاه‌سخن آن‌که، جای‌جای این مکتوب، هشیارانه هشدار می‌دهد که پیش از آن‌که قاصدک فرصت‌هایتان به دست بادِ فنا اُفتد و بسان یک قایق مرطوب کاغذی که بر آبی روان باشد از هم بگسلد و به‌ ظاهر محو و فنا شوید، در گلدان کوچک دیدگان خویش باغی بی‌پایان برویانید و هرگز «طوطی‌وار و با چشم‌تنگ طوطیانه خود» جهان را و جهان اندرون وجود خویش را که میدانگاهی بس فراخ و نامحدود است، به نظاره ننشینید که در این صورت، گمان می‌برید برای بازی‌های حقیر آمده‌اید و همین‌جاست که شکوه حیات فرو می‌ریزد و نافرمانی‌ها شما را نگین حلقه خویش می‌سازند و با گِل‌های گناه، کفش خردِ خویش را سنگین می‌سازید و بدین‌سان، ذلّت را که رایگان‌ترین هدیه‌ی محدودنگری و کوته‌نظری است، به همراه تلخ‌ترین پوزخند ابلیس، به دست می‌آورید و خود و زندگیتان را، به دفتری سیاه، از مشق‌های خط‌خورده بدل خواهید ساخت.

2- با تأسّی به کتاب خداوند که هماره بازگوی فرازهای اَهَم هست و از بازگویی نکاتی که چنین نمی‌نماید، سرباز می‌زند، آن‌هم از آن روی که یا دانستن آن نکات چندان حاجت نیست و یا مخاطبان، خود، می‌توانند در بیابند، من نیز در این کتاب و چه در مکتوبات دیگر، همین را، شیوه خویش داشته‌ام.

باری، به همان‌سان که در کتاب خداوند، تنها، از فرازهایی سخن به میان می‌آید که بتوانند «آیه» باشند و نشانگر راه، من نیز در این مکتوب، از خلال گفتار ایشان، تنها به‌گزینش گفته‌هایی پرداختم که بتوانند راهی را نشانه روند، و آن‌گونه که آیات کتاب خداوند، به دلیل حذف واسطه‌ها، به‌ظاهر با هم نمی‌خوانند، امّا به‌واقع، برای آنان که با تأمّل خویش، واسطه‌ها را فهم می‌کنند، ارتباط و انسجامی محکم و مستحکم در میان است، من نیز چنین خواستم. این است که به‌ظاهر، هرکدام از موضوعات یادشده، گاه به کیش خویش می‌باشند، امّا به ‌واقع در ارتباط با یکدیگرند و یک هدف را دنبال می‌دارند.

یک‌دانه از گیاه، آن‌گاه ‌که در درون خاکی تیره نشیند، از همه سو، ریشه‌ها می‌دواند، اما از آن میان، تنها یکی آسمانی می‌شود و خویش را، از زیر یُوغ خاک خاموش و زندان تنگ و محدود آن می‌رهاند و به بالا می‌آید و در فضایی وسیع و فراخنای، گام می‌نهد و سپس ساقه می‌شود، بوته و سرانجام درختی سبز و تناور می‌گردد و با خود چه ثمرها که می‌آورد و از سرِ سخاوت و کرامت، به همگان، بی‌هیچ دریغ، می‌بخشاید.

حالا، آن ریشه‌های تیره‌بختِ کثیر که دل به خاک داده‌اند، برای همیشه، در حصار ظلمانی آن، محصور می‌مانند و از آن‌همه موهبت‌های خداداد محروم می‌شوند‌ و آدمیان، علی‌العموم، به همان یک‌دانه می‌مانند که خداوند ایشان را، در این سرای که البته سرسری نیست جای‌داده است. امّا متاسفانه، توده‌ای انبوه، بدان دل بسته‌اند و به آن خو گرفته‌اند و مفتون و اسیر و پرورده آزها و نیازهای آن گردیده‌اند و تنها قومی قلیل نیاسودند و جز بر ساحت خداوند سر نساییدند و ضمیر و رشته دل را از صمیم وجود، جز به وی نسپردند که جز وی، آن‌چه هست در غروب و اُفول است.

امّا ابراهیم و آنان که بر ملّت ابراهیم‌اند، به ‌آن‌چه غروب می‌دارد، هرگز دل نمی‌بندند، و ندا سر می‌دهند: (لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ)[1]

و این شمار اندک را، «انسان‌های الهی» نام می‌نهند که گردش افلاک، تابش آفتاب و قرار و سکون زمین، به حرمت ایشان است. به‌راستی؛ راز انسانِ الهی شدن و راه الهی شدن انسان، چیست؟ و کدام است؟

گمان می‌برم که مکتوب حاضر، همین پرسش را، پاسخی درخور و مناسب، هست که به لطف خداوند، با اشارت به نکاتی ضروری، دفتر آن را می‌گشایم:

1- در این مکتوب کوتاه، دو حرف به همسایگی هم نشسته‌اند، «حرف اول» و «حرف آخر»، در بخش حرف اول، استاد آیت‌الله حائری شیرازی، چونان چهره‌نگاری چیره‌دست، سیمای انسان را بی‌هیچ بدعت و به شیوه‌ای بدیع، به تصویر کشیده است؛ این‌که او چیست؟ و کیست؟ و هم چگونه است؟ و نیز چگونه می‌تواند بود؟ و چنان شیوا و شفاف به آن پرداخته است که هر مخاطب منصف، با رؤیت چهره‌های گونه‌گون انسان، انگشت ‌بر یک چهره می‌نهد و طمع و تمنای همان را در سر می‌پروراند و آن، همانا چهره انسان الهی است. بی‌گمان، همین‌جاست که بر شاخه‌ی خیال و خاطر مخاطب، پرسشی کبوتروار خواهد نشست که چگونه می‌توان به آن مرتبت عظیم انسانِ الهی شدن، نَیل یافت و بر همین اساس، حرف‌هایی به نشان پاسخ، با عنوان «حرف آخر»، به میان می‌آید.